تبليغاتX
شهرت عشق - مرا تنها به این دریا سپارید...

شهرت عشق

مرا تنها به این دریا سپارید...

سرگردونم،افسرده ام،دلم گرفته،نگاهم مات ودلسرده،به سکوت

احتیاج دارم،باید یه پنجره ای پیدا کنم تا بتونم رو به تموم دلگرمی ها

 و آرزوهام باز کنم.من می تونم،من قدرت دارم،دستای من معجزه

می کنن،درسته که بغضم می شکنه واشکم مثه سیل گونه هامو نشونه

می گیره،درسته که قلبم به تلاطم می افته وخون داغ یه غرور وحشی

 توی دریاچه ی رگهام جاری می شه ولی نمیذارم دیواراعتقادات و

آرزوهام رو سرم ویرون بشه،نمیذارم افکارمنفی مثه یه گردباد تموم

 ذهنمودرهم بشکنن.این گردباد هر چقدر هم قوی باشه،قوی تراز

دیواراستقامت من نیست،من به نگاهم یاد دادم که همیشه امیدوارباشه

،نمیذارم برق ناامیدی نگاهمو سردویخ زده کنه،زمستون هرچقدر

 هم که سرد باشه گرمای بهاروتابستون می تونه یخ های بی حوصلگی

 و سرمای ناامیدی رو از پا در بیاره. میشه با گرمای یک نگاه امیدوار،

 آدم برفی یک رؤیای زیبا رو آب کرد و به جاش یه آینه گذاشت تا بشه

 تموم تردیدها رو دید،میشه توی اون آینه به غرور بیجا سنگ زد و

عشق رو نقاشی کرد.این وسط من نباید بشکنم،چون اگه من نباشم

زندگی معنی نداره،باید باشم و مشت محکمی به دنیای سنگی بزنم،باید

 خاری بشم به چشم دنیای حسود.نمیذارم با بی رحمی یاسهای

اعتمادموازریشه خشک کنه،من به اطلسی های امید ایمان دارم،من

 پیچک احساسمو روی تموم دیواره های قلبم رها می کنم و به فریادم

اجازه رها شدن می دهم ، آری فریاد من آزادانه در گوش همه می پیچد

که میثم همیشه استواراست.

برگرفته از وبلاگ دوستان

(متنفرم)

اگر اشک ها نمی بود داغ سینه ها

  سرزمین وداع را می سوزاند

 کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی

 پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد

 هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی

 هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی

 همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای

 زود از دنیای تو می رود .

  امشب تمام گذشته ام را ورق زدم :

 پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی

 افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن .... چیزی نیافتم .

 دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم

 کاش می شد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد

 نفرین به بودن وقتی با درد همراه است .

 من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن و به یاد تو زیستن

 و تنها از خاطرات گذشته تعذیه کردن می ترسم .

 زندگی ام در اوج جوانی بین شب و روزهایی است که باید بهترین

 سال های زندگی ام باشد ، چنان به هم گره خورده است

 که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود .

 ای کاش می تونستم از دستت فرار کنم

 به چه زبانی بهت بگم ازت بدم میاد تو رو خدا دیگه دنبالم نیا

 دلم هوس لحظه معراج روح را کرده است

 دست تو ، سایه تو همیشه بر سر آدم ها قدرت نمایی می کند

 تا آدم ها خلق میشن تو موجود نفرت انگیز هم به دنیا میای

 دلم می خواهد تمام بغض هایم را جمع کنم

 و با تمام وجود و تمام اشک هایم بگویم

 گروه بزرگ ايران تپش

+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 8:59 قبل از ظهر توسط |